تبليغاتX
.•* سوتـــه دل *•.

جـایـے کهـ افتــادمـ بـهـ پاے "تـــو" . . . زیبــاترینـ جاے نمــازمـ بـود

سال 89 که شرکت کردم، نه تجربه کافی داشتم و نه انتظار اینکه گزینش بشم...اما یه روز زنگ زدن و گفتن داستانت رتبه آورده و باید دو روز دیگه توی جشن حضور داشته باشی.

چیز زیادی از ارزش اهدای عضو نمیدونستم اما مادری که کنار دستم نشسته بود و عکس بچه شو بغل گرفته بود و اشک میریخت، منو به خودم آورد... روشنم کرد! ... اونجا بود که فهمیدم جشن نفس یعنی چی! ...

و امسال...

امسال دعا و دعا و دعا میکردم که داستانم رتبه بیاره...نه برای کسب تندیس و جایزه... فقط و فقط برای بودن در بین آدمایی که خدا یکم بیشتر از من و امثال من دوسشون داره... آدمایی که عکسشون روی سِن هست و خودشون بین ما نیستن... مادر و پدرایی که دستشون رفته پای امضای برگه اهدای عضو بچه شون و حتی یک ثانیه هم شک نکردن! ... آدمایی که در انتظار هدیه یک نفس هستن ... و و و و

اگه اثری برگزیده میشد، قانونش این بود که دیروز باید زنگ میزدن... چشمم به گوشیم بود...اما...خبری نشد...

خیلی دعا کرده بودم...من منتظر هیچ تندیس و جایزه ای نبودم...منتظر هیچ تقدیر و تشکری نبودم...فقط حضورم در اونجا رو آرزو میکردم... و چون راهمون دور بود، فقط برنده شدنم میتونست پدرمادرمو قانع کنه که راهی بشیم...

ناامید نشدم...چشم انتظارم نموندم...یعنی سپردم دست خودِ خدا... گفتم حتماً صلاحم این بوده...گفتم خدایا راضیم به رضات... خودمم این طرز برخوردمو باور نمیکردم! ...

امروز که دوباره آگهی جشن نفسو از تلویزیون دیدم،چشمام داغ شد... اشکم بیخبر پائین اومد... حسرت خوردم... خیلی!

نشسته بودم و روی کتابی که به تازگی نوشتنشوشروع کردم،فکرمیکردم..گوشیم زنگ خورد...۰۲۱...باورم نمیشد... بخدا باورم نمیشد...

- خانوم واحدی؟

- بله خودم هستم...بفرمائید...

- از دانشگاه دکتر مسیح دانشوری زنگ میزنم... داستانتون منتخب جشنواره نفس شده...فردا جشنه...باید ساعت.....

بقیشو دیگه نشنیدم... فقط پریدم بغل مادرم و تا میتونستم بوسیدمش...

... امشب راهی میشیم... با پدرم... دیگه میتونم مستقیماً کارت اهدای عضو بگیرم... خدایا شکرت... شکرت... خیلی دوست دارم...امروز درس بزرگی بهم دادی... درسته... این یه آرزوی دنیایی بود و من ازش دست کشیدم.. و درست لحظه ای که دل بریدم، تو بهم عطا کردی... خیلی باحالی خدا

حالا که تا اینجاشو اومدم، کاش لایق باشم که مرگی مثل مرتضی داشته باشم...کاش

دوستای خوبم شما هم بیاید...میتونید حضوری کارت اهدای عضو بگیرید... این یه خواهشه... شک نکنید...همین حالا کوله بارو ببندید و راهی بشید... هرجای دنیا که هستید...بیاید... منتظرتون هستم... شک نکنید که بهترین تصمیمه...

+ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391- آدرس: تهران، بزرگراه شهید چمران ، خیابان سئول ، محل دائمی نمایشگاههای بین المللی تهران. ساعت 18 تا 24

+ .•*F.Aseman*•. |

 

خبررسیده بود که دیگه پرده ماه عسل ۹۱ باز نخواهد شد... اولش فکرکردم شایعه ست... مثل خیلی از حرافیهای دیگه راجع به این برنامه ... اما ...


ادامه مطلب
+ .•*F.Aseman*•.

مادر...

مادر...

بعد از 30 و چند سال ، هنوزم چشم به راهی؟...

هنوزم به هر تابوت خالی که میرسی ؛


ادامه مطلب
+ .•*F.Aseman*•. |

+ خدایم، رمز همونه...

+ ممنون از آبجی ترانه ومُنا وفائزه گلی وداداش رضای خوبم که مطلب پائینو تو وبشون گذاشتن


ادامه مطلب
+ .•*F.Aseman*•.


ادامه مطلب
+ .•*F.Aseman*•.

 
ادامه مطلب
+ .•*F.Aseman*•. |


ادامه مطلب
+ .•*F.Aseman*•.